یکشنبه ۲۲ آذر۱۳۹۴

مهدی جان امشب میهمان داری . (شهید محمد مهدی فرحزادی)

با نهایت تاسف به اطلاع می رساند مادر شهید محمد مهدی فرحزادی بعد از مدتی تحمل بیماری ،دیروز درد فراق فرزند را پایان داد و  دعوت حضرت حق را لبیک گفت. به یاد تمام مادران شهدا و شادی روح این مادر شهید صلوات و زیارت عاشورا هدیه می کنیم

نوشته شده توسط فتح الفتوح در 15:38 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ۱۸ آبان۱۳۹۴

شانزدهمین یادواره شهدای فرحزاد

نوشته شده توسط فتح الفتوح در 15:16 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ۲ مهر۱۳۹۴

دو شهید دو برادر یک محل ( شهیدان ابراهیم و حسین لآلی)

از طرف یکی از دوستان در خبرگزاری فارس متوجه شدم می خواهند در مورد خانواده هایی که دو شهید دادند تحقیق کنند و گزارش آن را منتشر کنند

از شهدای محله فرحزاد یک خانواده می شناختم . اطلاعاتی از چندنفر محلی گرفتم تا دست پر برویم. باهم هماهنگ کردیم و به دیدار شان رفتیم .

در بین توتستانهای قدیمی فرحزاد خانه ای که در انتهای کوچه شهید حسین لآلی بود ما را به میهمانی پدر و مادر شهید دعوت میکرد.

ماحصل مصاحبه با همت بچه های خبرگزاری پیاده شد و بچه های فتح الفتوح به لحاظ اشرافیت بر موضوع بعد از تکمیل و ویراستاری محتوایی دوباره مطالب را دراختیارشان گذاشتند . متنی که در زیر میآید برداشته شده از سایت خبرگزاری فارس است . هدف ما نشر فرهنگ شهادت و زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهداست. و خوشحالیم بعد از 33 سال ، رنگ غربت از یاد این شهیدان برداشته شد. همین مطالب را بر روی وبلاگ فتح الفتوح هم هست.

گفت‌وگو با پدر و مادر شهیدان «ابراهیم و حسین لآلی»
پاداش بیش از ۳ قرن خدمت در حسینیه

ماحصل خدمت ۳۵۰ ساله خاندان «لآلی» در حسینیه بزرگ فرحزاد، تقدیم شهیدان «ابراهیم» و «حسین» در راه اسلام بود.

خبرگزاری فارس: پاداش بیش از ۳ قرن خدمت در حسینیه

خبرنگار حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، مریم اختری؛ آدرس آنقدرها هم که نشان می‌داد، گنگ نبود که ما از نگرانی تأخیر در قرارمان با پدر، بخواهیم ساعتی را پشت در منتظر بمانیم تا ساعت وعده‌مان به سرآید...تهران، اتوبان یادگار امام، منتهی‌الیه کوچه‌ه­­ای، خاکی به نام شهید حسین لآلی، کنار باغ­‌های توت وقفی امام حسین (علیه السلام) ...

با بچه‌های دوچرخه‌سوار کوچه دم‌خور شدیم... دلم می‌خواست آنها با انگشت‌های کوچک‌شان خانه پدر صاحب‌نام این کوچه را نشانمان دهند... بعضی‌هایشان «حاج اسماعیل لآلی» را می‌شناختند آن‌هم به‌عنوان خادم و پیرغلام 90 ساله حسینیه بزرگ فرحزاد. همان‌ حسینیه که قدمتی 350 ساله دارد و حاج اسماعیل، خادمی موروثی آن را طی پنج نسل از نیاکان خود دریافت کرده است. مادر شهدا، «زهرا فخفور» هم سال‌هاست که همراه بی‌بدیل اوست در خادمی حسینیه. ماحصل این خدمت، پرورش دو شیرمرد از این خاندان و هدیه به راه انقلاب و اسلام است... انگار که پذیرفته باشند میزبانی عزاداران اباعبدالله الحسین (علیه السلام) را از آنها ... شهید شدند... و «شهادت را به بها دهند نه بهانه...».

از راست: شهید ابراهیم، شهید حسین لآلی

در لحظات انتظار پشت در، با خود فکر می‌کردم اگر آن نمایی که از آسمانیان از چنین خانه‌هایی می‌بینند ما نیز می‌دیدیم، حتماً مردم دنیا برای تبرک جستن به در و دیوار این خانه‌ها صف می‌کشیدند و ...

با یکی از هم‌محله‌ای‌ها به خانه شهدا رفتیم. مادر روی تخت بود و کنارش واکر و در پاگرد طبقات هم ویلچرش خودنمایی می‌کرد. اما پدر با سر و وضع بسیار مرتب شده بعد از دقایقی به استقبال ما آمد. سخت راه می­رفت اما گویا حاضر نبود عصا به دست بگیرد... سعید آقا، برادر کوچکتر شهدا حضور داشت بود که همراهی ما را به عهده داشت و البته تا حدی تسهیل‌کننده گفتگو...

پدر و مادر مویی سپید کرده‌اند و این گذر عمر، یادآوری صفحات زندگی را سخت کرده... بیشتر به یاد دارند که پسرها خیلی دوست‌داشتنی بوده‌اند... تنهاگاهی لحظه‌ای از دارایی خود را به‌خاطر می‌آورند که با "آهی" از هردو، گفتگو به ته خط می‌رسد... البته مادر کمی بیشتر حرف دارد از پسرها...

آنچه در ادامه می‌آید حاصل ساعت‌های نسبتاً طولانی میهمانی در خانه این پدر و مادر است که البته بیشتر از این خاطرات را به خاطر نداشتند...

*هم‌بازی

ابراهیم در 3 خرداد سال 1336 ،6 ماهه بدنیا آمد. حسین در ماه محرم سال 41. هم‌سن و سال و همبازی‌های خوبی بودند از صبح تا غروب در باغچه حیاط خانه سرگرم می‌شدند. البته حسین خیلی آرام بود. آنقدر که اگر کسی او را نمی‌شناخت، فکر نمی‌کرد او هم پسر من است! مثلاً اگر سر سفره برایش غذا نمی‌ریختم، نمی‌گفت غذای من کو! اینقدر صبور بود.

*لباس چند سال مصرف!

آن روزها مثل بقیه مردم یک دست لباس می‌خریدیم و تا سال‌ها، بچه‌ها پشت سرهم از آن لباس استفاده می‌کردند. حتی یک‌بار کت حاج‌آقا را پشت‌رو کردم و از آن برای ابراهیم کت دوختم! قشنگ هم شده بود... یادم نیست که حسین هم آن را پوشید یا نه!

*بساطی

ابراهیم که بزرگتر شد نمی­‌خواستم بیخودی توی کوچه­‌ها پرسه بزند و بی­‌مسئولیت باربیاید. به او گفتم برایت یک جعبه درست می­‌کنم، بساط پهن‌ کن. خودم چیزهایی مثل جوراب می­‌خریدم و او می­‌فروخت. دوست داشتم سرش گرم باشد. او هم کل پول‌هایش را به من می‌داد تا دوباره برایش جنس جدید بخرم. آن روزها فرحزاد در تابستان، محل رفت و آمد زوار امامزاده داوود بود، بچه­‌های محل هم که اهل کار بودند، از فرصت استفاده می‌کردند و اغلب چوبدستی می­‌فروختند. کمی که گذشت، به مغازه عمویش رفت تا کمک‌ او شود. اینطور خیال ما هم راحت‌‌تر بود. البته پیش می‌آمد که 2 ریال به عمویش می‌دادیم که به او بدهد به عنوان دستمزد!

...آن روزها اطراف فرحزاد پر از زمین‌های گندم بود و اغلب مردم به‌عنوان رعیت کشت و کار می­‌کردند. ابراهیم می­‌گفت بابا من تا زنده‌ام نمی­‌خواهم شما کار کنی...

*هم‌کلاس دخترها

وقتی ابراهیم کلاس یازدهم بود، با اینکه علاقه زیادی به درس داشت، یکباره گفت دیگر نمی‌خواهم به مدرسه بروم! خیلی برایم عجیب بود، علاقه‌اش به درس را می‌دانستم. پایپیچش شدم تا علت را بگوید؛ گفت «در کلاس‌هایمان دخترها و پسرها با هم هستند! این وضعیت را دوست ندارم...» بعد آن به کلاس‌های شبانه می‌رفت.

*هیکل ورزشکاری

ابراهیم ورزشکار زورخانه بود و میل می‌زد. محاسن پرپشت مشکی، قدبلند، درشت‌هیکل و چهارشانه... اصلاً بین جمعیت که نگاه می‌کردی، شاخص بود با آن قامت رشیدش... ابراهیم علم‌کِش حسینیه فرحزاد بود؛ بلندکردن علم سنگین و بزرگ، نیروی زیاد می‌خواست...

شهید ابراهیم لآلی (تابلو نقاشی)

* کشیک محله

بچه‌ها قبل انقلاب، عکس‌ها و اعلامیه‌های امام را زیر لباس‌هایشان قایم می‌کردند و به دیوارها می‌چسباندند... روزها با اتومبیل استیشن خودش همراه با محمد لآلی از مردم باند، پنبه، پارچه و وسایل دیگر جمع می‌کردند و به بیمارستان‌ها می‌بردند. بعد از پیروزی، ابراهیم به کمیته انقلاب رفت. شب‌ها با یک گروه حدوداً 20 نفره از پسرهای فرحزاد با چوب توی جاده مسیر شمیران و بیمارستان سعادت­‌آباد کشیک می‌دادند تا گروهک­‌ها مردم را اذیت نکنند.

*مدل علمایی

ابراهیم، محسن برادرزاده‌ام، محمد لآلی و چند نفر دیگر با هم رفاقت زیادی داشتند. همه بچه‌های مطمئنی بودند و مؤمن. شب‌ها دور هم جمع می‌شدند و درباره مسائل روز و احکام شرعی باهم صحبت می‌کردند. البته شیطنت‌های خودشان را هم داشتند! گاهی برای یکی‌ عمامه و لباس درست می‌کردند و او مثلاً‌ سخنرانی می‌کرد! جوانها دوست ‌داشتند علمای دینی را... می‌خواستند شکل آنها باشند حتی با شوخی...

پسرها زیاد به مسجد می‌رفتند و قرآن و نماز خواندن را هم بیشتر آنجا یاد ‌گرفتند. شاید این وابستگی مذهبی ریشه‌دار باشد چراکه پدربزرگ بچه‌ها، حاج فخور، مدرسه علمیه فرحزاد که ساختمانش کنار منزل ما بود را وقف کرده و حاج اسماعیل هم خادمش بود. با رفت و آمد طلبه­‌ها بچه­‌ها به علما علاقه پیدا کردند...

*کوپن مال مردم است نه ما

وقتی امام به ایران برگشتند، ابراهیم جزء کمیته استقبال بود. بعد این‌ همه سختی باید برای امام سنگ تمام می‌گذاشتند... اتفاقاً آن روز وقتی به خانه آمد گفت «من را توی تلویزیون دیدید؟» ابراهیم انگار روی کاپوت ماشین حضرت امام نشسته بود و می‌ خواست خودش را سپر وجود امام کند... آن ایام ابراهیم اصلاً به خانه نمی‌آمد، فقط گاهی جمعه‌ها دم در به ما سر می‌زد و برمی‌گشت... حتی پوتین‌هایش را هم درنمی‌آورد!

آن روزها اجناس یا نبود یا گران بود. مثل یارانه، بین مردم کوپن پخش می‌شد که با آن اجناس را ارزان‌تر تهیه کنند. یک‌بار به او گفتیم همه مردم از جنس‌های کوپنی، اقلامی مثل برنج، روغن، صابون، تاید و... می‌گیرند. چرا شما نمی‌گیری؟ ‌گفت «آن وسایل مال ما نیست. شما آزاد بخرید!»

*اکران فیلم ویدیویی مذهبی فرحزاد

ابراهیم با محمد لآلی و دیگر دوستانش در روزهای انقلاب، فعالیت فرهنگی را در منطقه فرحزاد شروع کردند. اولین‌بار فیلم «توبه نصوح» و بعد فیلم «گاو» را با ویدیو برای مردم محله نمایش دادند... مدتی بعد، محمد اولین، ابراهیم پنجمین و حسین ششمین شهید فرحزاد شدند...

*پشت جبهه

ایام جنگ، خانم‌های محله در حسینه جمع می‌شدند و کارهای مختلفی انجام می‌دادند. مثلاً چرخ‌های خیاطی را از خانه به حسینیه می‌آوردند و آنجا برای رزمنده‌ها لباس زیر مثل شلوارک معروف به شورت‌های مامان دوز می‌دوختند. در کنار آن قند می­‌شکستند یا آجیل بسته‌بندی می­‌کردند. البته پخت مربا، نان و... هم جزء کارهای دیگر بود. محمد لآلی و بچه‌­ها با کمک مدیر مدرسه، خانم حسنی می­‌رفتند کاموای زیادی می­‌خریدند و بین خانم­‌ها تقسیم می­‌کردند؛ آنها هم بلوز، پلیور، جوراب، کلاه و شال گردن می­‌بافتند. زنان محل در بافندگی هنر خاصی داشتند و حاج خانم هم یکی از ماهرترین‌ها بود. او روزها علاوه بر حضور در حسینیه، برای زن‌های مشغول به‌ کار، نان و حلوای آرد برنج می‌پخت. حتی وقتی پسرها هم شهید شدند کارش ادامه داشت.

حاج اسماعیل هم رانندگی بلد بود و با کمک مردهای خیر دیگر، کمک‌های مردمی را به جبهه می‌رساند.

*تسلای ابراهیم

بعد از شهادت محمد لآلی، هر شب ابراهیم می‌گفت غذایی که برای شام آماده کرده‌ایم را برداریم و به خانه دایی برویم. می‌گفت دایی و زن‌دایی ناراحت و عزا دارند، نباید تنها‌یشان بگذاریم. گاهی با اتومبیل خودش آنها را به جمکران می‌برد و... انگار که بخواهد تسلایشان دهد... بعد شهادت خودش و حسین، دیگر کسی نمانده بود که ما را هم این‌طور تسلا دهد...

*هدیه بچه‌ها

یک بار ابراهیم از محل کارش برایم هدیه خریده بود،؛چادر نماز سفید با گل‌های آبی کوچک ... حالا دیگر کهنه شده اما هنوز آن را نگه داشته‌ام و با آن نماز می‌خوانم... خیلی به این چادر علاقه دارم... حسین هم برایم یک چادر خرید که آن را برای نمازگزاران مسجد دادم تا او هم ثواب ببرد.

*قسم به خونت می­‌آیم...

بعد از محمد لآلی، مرتضی لآلی شهید دوم، ابراهیم فرحزادی شهید سوم و محسن فرحزادی شهید چهارم... به ابراهیم خیلی سخت می­‌گذشت که می‌دید همه یکی یکی می­‌روند و او جا مانده بود. وقتی محسن را در غسالخانه می­‌شستند، بالای سرش رفت و گفت «محسن جان، قسم به خونت تا چهلمت پیشت می­‌آیم...» و وعده­‌اش محقق شد در موعد وصالش... حالا ابراهیم شهید پنجم محل بود...

*ابراهیم را بردند...

قبل از شهادت ابراهیم، حاج‌ آقا خواب دید ابراهیم را در پتو گذاشته‌اند و به سمت امام‌زاده بالا می‌برند. تا خوابش را برایم تعریف کرد، گفتم «ابراهیم شهید شده...» حدود 10 روز بعد ابراهیم را آوردند. از هیکل رشید او، تن بدون سر برایم آوردند... گفتم که ابراهیم‌ام بین جمع شاخص بود با قد بلندش...

*کمی دیرتر...

قبل از چهلم ابراهیم، حسین عازم جبهه شد. در مراسم‌های ابراهیم حاضر بود و حتی آخرین عکسش با لباس مشکی عزای ابراهیم است. اصرار ما برای ماندن حسین بی‌فایده بود. می‌گفت «باید سلاح برادرم را بردارم...» البته چون امام گفته بود، باید می‌رفت و ما نمی‌توانستیم جلوی او را بگیریم. فقط می‌خواستم کمی دیرتر برود که نپذیرفت...

*قلبم ترکش خورد

چند ماه بعد از شهادت ابراهیم، روز عاشورا به حسینیه رفته بودم. یادم هست که روضه هم نمی‌خواندند اما یک دفعه احساس کردم سوختم! انگار ترکش به قلبم خورد! مرا به بیمارستان بردند. پزشک وقتی فهمید یک پسرم شهید شده، محترمانه طوری‌که من ناراحت نشوم گفت اتفاقی نیفتاده و شما دچار توهم شدی! گفتم من خوبم اما واقعاً در قلبم یک ترکش است! همینطور هم شد. حسین‌ام آن لحظه شهید شده بود! دل مادر که اشتباه نمی‌کند...حسین، میلاد امام حسین به دنیا آمد و روز شهادت اباعبدالله به شهادت رسید.

*شناسایی تکه لباس حسین‌ام...

حسین در هلال‌احمر مشغول به کار بود که بعد از شهادت ابراهیم، از همانجا به عنوان امدادگر به جبهه اعزام شد. در نخستین‌ اعزام از ناحیه گوش مجروح شد و در دومین اعزامش به شهادت رسید. ابراهیم هم ترتیب اعزام و شهادتش همینطور شده بود، البته جراحتش از ناحیه دست بود.

حسین راننده آمبولانس بود که با انفجار آمبولانس، مجروحین و دیگر سرنشینان و حسین‌ام همگی سوختند... تکه‌ای از ژاکتش که به فرمان چسبیده بود برای شناسایی‌اش کافی بود. عملیات محرم، منطقه عین‌خوش، حسین آسمانی شد. ابراهیم هم با موج انفجار به شهادت رسید، عملیات بیت المقدس در خرمشهر.

*بی‌تابی نکردیم

چیزهایی که آدم در راه خدا می‌دهد برای از دست دادن‌شان ناراحت نیست... حتی اگر فرزندت باشد... نه گریه و نه ناراحتی هیچ‌کدام‌مان برای بچه‌ها بی‌تابی نکردیم....

*صحن امام‌زاده ابوطالب

ابراهیم جلوی در ورودی بقعه امامزاده ابوطالب و حسین بالای سر برادر کمی آن‌طرف­تر دفن شده­‌اند. ابراهیم 11 اردیبهشت ماه سال 61 به شهادت رسید و حسین تیرماه همان سال. حدوداً یک چله بین شهادتشان فاصله افتاد... روزهای تابستان که صحن امام‌زاده را فرش می‌کنند، قبر پسرها پوشیده می‌شود. البته همه قبور شهدا پنهان می‌شود. آنقدر که اگه غریبه به امام زاده بیاید حتی متوجه نمی‌شود که اینجا مقبره شهداست... بعد از عمل جراحی، مدتهاست نتوانستم به زیارتشان بروم.

*شاه بیتی که پدر مهمانمان کرد

حاج اسماعیل، مداح اهل بیت، که در مراسم تجلیل از مفاخر حسینی با عنوان پرده عشاق سال 93 پنجمین روز آن را به او اختصاص داده بودند چند بیت کوتاه مهمانمان کرد؛

ای دل تو چرا از این جهان بی‌خبری، هر صبح و عشا در طلب سیم و زری

سرمایه‌ تو از این جهان یک کفن است، آن هم به گمانم ببری یا نبری


برچسب‌ها: فرحزاد, شهدا, لآلی, حسین, ابراهیم
نوشته شده توسط فتح الفتوح در 20:8 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ۱۴ آذر۱۳۹۲

یادواره شهدای فرحزاد

روز پنج شنبه هشتم آذر ماه  یادواره شهدای فرحزاد برگزار شد .در این مراسم که با حضور

خانواده شهدا مزین شده بود حجت الاسلام دانشمند سخنرانی و حاج محسن طاهری مداحی کردند.

البته بچه های گروه ما دیر خبردار شدند و روز سه شنبه زمانی که بر سر مزار شهدای امامزاده ابوطالب

 رفتیم متوجه شدیم .

امیدواریم روزی برسد که بتوانیم برای این شهدای عزیز و غریب مطالبی منتشر کنیم.انشألله

شادی روح شهدای فرحزاد مدفون در هر نقطه از این زمین و همه شهدای گمنام ب
خصوص شهدای مدفون در
مامزاده صالح فرحزاد  صلوات


نوشته شده توسط فتح الفتوح در 13:4 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ۲۸ فروردین۱۳۹۲

خدا کند که از شهدا دور نشویم

با سلام خدمت شما بزرگواران و عرض پوزش از اینکه خیلی دیر به روز رسانی می شویم.در این مدت مشغول تهیه و چاپ 9 شهید تفحص لشگر27 و شهید حاج محسن دین شعاری بودیم.انشاءالله بتوانیم روزی با دعای خیر شما خاطرات شهدای فرحزاد را در قالب کتاب چاپ کنیم

در این مدت بارها بر سر مزار شهدای امامزاده ابوطالب فرحزاد رفتیم .خدا خیرشان دهد خیلی مرتب و خوب شده بود .تمام سنگها یک شکل البته نه از نوع سیاه که هیچ قرابتی با شهید ندارد و یک نوع بی سلیقه ای است بلکه همه از جنس مرمر و جالب اینکه همان طرحهایی که خانواده ها بر روی سنگ قبر عزیزشان  طراحی کرده بودند هست که جای تشکر دارد و بهتر از این همه عکس شهدا در یک قاب آینه ای به چشم می خورد .حس نشستن بر سر مزارشان با تلاقی نگاه بر دیدگانشان آرامشی وصف ناپذیر دارد.حیف که در مورد شهدای امامزاده صالح فرحزاد این توفیق وجود ندارد و قبر این عزیزان هنوز در پوشش ساخت و ساز آنجاست.

خدا کند که از شهدا دور نشویم و توفیق دیدار با خانواده شهدا و خدمت در راه نشر فرهنگ شهادت از ما سلب نشود .

عکسهایی گرفتیم که برایتان قرار می دهیم

 

 

نوشته شده توسط فتح الفتوح در 17:37 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ۹ دی۱۳۸۹

یادواره شهدای فرحزاد

شب شهادت امام سجاد و آخرین ۵شنبه ماه محرم

یازدهمین یادواره شهدای فرحزاد

از ساعت ۱۹:۳۰  تا ۲۲:۳۰

در حسینیه بزرگ فرحزاد

با حضور قاری ممتاز کشور کریم منصوری

سخنرانی حجةالاسلام ابوترابی نایب رئیس مجلس

وخانواده های شهدا

نوشته شده توسط فتح الفتوح در 16:23 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ۶ دی۱۳۸۹

شهید محمد مهدی فرحزادی

                                                         

یکماه بیشتر از گرفتن عکسهای مهدی می گذرد ولی به هر سایتی سر زدم تا عکسها را آپلود کنم نشد بالاخره تصمیم گرفتم مطالب را بگذارم تا بعد ....

ای مطالب از زندگی نامه شهید که در همان سال اول شهادتش تهیه شده ُآورده می شود:

 

  بسم الله الرحمن الرحیم

                                                

                                                 انتظارفرج، انتظارقدرت اسلام است، باید

                                                 کوشش کنیم تا قدرت اسلام درعالم تحقق

                                                 پیدا کند و مقدمات ظهورفراهم شود.

                                                                                 «امام خمینی»

                                                          

                                                           خصال یاوران مهدی(ع)

سید بن طاووس درکتاب«المَلاحِم والفِتَن» (ص52، چاپ نجف) از«ابن رزین غافقی» نقل می کند که می گفت ازحضرت علی (ع) شنیدم:

یاران مهدی، مردانی هستند فولاد دل که وجودشان یقین به خداست، مردانی سخت ترازصخره ها که اگربه کوهها روی آورند آنها را ازجای برکنند. درفش پیروزمند آنان به هرشهرو پایتختی روی نهد، آنجا را به سقوط وادارسازد، گوئی آن مردان عقابان تیزچنگند که برمرکبها سوارشده اند. این شیرمردان پیروزعقابان تیزچنگ برای تبرک و فرخندگی، دست خویش به زین اسب امام می کشند وبدین سان تبرک می جویند. آنان او را درمیان می گیرند و جان خویش را درجنگها پناه او می سازند و هرچه را اشاره کند، با جان و دل انجام می دهند. برخی ازآنان شب هنگام نخوابند و زمزمه قرآن و مناجاتشان همچون صدای زنبوران عسل فضا را آکنده سازد تا بامداد به عبادت خدای بایستند و بامدادان سواربرمرکب ها شوند.

آنانند راهبان شب و شیران روز و هم آنانند گوش به فرمان امام خویش. ایشان چون مشعل های فروزانند که دلهای استوارشان بسان قندیل های نوردرسینه یشان آویخته است این مردان تنها از خدا می ترسند، فریاد" لا اله الا الله " و "الله اکبر" آنان بلند است همواره شهادت و کشته شدن درراه خدا را آرزو می کنند و شعارآنان ((یالثارات الحسین)) ( بیائید به طلب خون حسین و یاران حسین) است به هرسو روی آورند ، ترس و بیم ازهیبت آنان، پیشاپیش دردل مردمان افتد. ( و تاب مقاومت ازهمه گرفته شود) این خداجویان، سبکبال به سوی خداوند خویش روی می آورند و خدا به دست آنان امام حق را یاری می فرماید.

زندگی نامه پاسدارشهید محمد مهدی فرحزادی

شهید محمد مهدی فرحزادی درسال 1340 درقریه فرحزاد دریک خانواده مذهبی چشم به جهان گشود، تقارن ولادت او با میلاد حضرت مهدی (عج) سبب گردید تا خانواده، نام "مهدی" را برگزینند. پس ازدوران طفولیت وارد محیط مدرسه شد و استعدادهای او ازهمان زمان شکوفا گشت، درطی دوران مدرسه ضمن ادامه تحصیل هزینه خود را با کارکردن می توانست تأمین نماید.

دو سال پس ازورود به دوره دوم راهنمایی با ارشاد پدرش درمدرسه علمیه فرحزاد نزد حجت الاسلام صادقی ثبت نام کرد و دراین مدت با قرآن و مفاهیم آن آشنا شد.

او درسن شانزده سالگی که همزمان با سال 56 بود با شرکت درراهپیمائیها و تظاهرات و درگیری های خونین نفرتش را ازرژیم استبداد و شناخت والای خود را ازارزش های انقلاب اسلامی نشان می داد پس ازپیروزی انقلاب با دو تن ازهمرزمان به طورافتخاری درکمیته شهرک قدس شروع به فعالیت نمود و با تشکیل کلاس های عقیدتی ، آموزشی درجذب نیروهای جوان کوشش نمود و با تأسیس کتابخانه کوچکی یادگاربسیارارزنده ای برای همرزمان بجای گذاشت.

پس ازاین مدت احساس مسئولیت و روح بلندش او را جذب سپاه نمود، چند ماه درتهران درقسمت های فنی خدمت کرد، و پشتکارو جدیت، خلوص، اخلاق و روحیه  وی سبب گردید که با راهنمایی یکی ازبرادران به سنندج اعزام گردد و ابتدا درقسمت تحقیق شروع به فعالیت کرد ، سپس درتدارکات مشغول کارشد و بعد دوره کالیبرچی را طی دوره آموزشی به پایان رساند و به عنوان مسئول اسکورت نیروهائی که به محورهای مختلف اعزام می شدند ، فعالیت کرد. درهمین زمان یک باردرکمین دشمن رفت ولی با یاری خدا ازخطرگذشت و به مقربازگشت.

براساس یادداشت های بجا مانده ازاو، اولین ارتباط معنوی خود را با برخورد یکی ازبرادران به نام حسین نوری که موفق به زیارت امام زمان (ع) گردیده بود کسب کرد و چنان تحولی دراو پدید آورد که مشتاق دیدارمهدی گردید و ازهمین زمان نام مستعار" عسگری خون چکیده" را درکردستان برای خویش انتخاب نمود. دریکی ازیادداشت ها خطاب به آن برادرچنین می گوید:

حسین نوری عزیز:

ازروزی که به پادگان آمدی انگاردست انداختی و قلب مرا کندی و به قلب خودت اتصال دادی، اگرتو شهید شدی درآن دنیا ازخدا بخواه که مهدی (عج) بیاید و ما را ازماتم بدرآورد و ازخدا بخواه مرا ببخشد و سلام ما را و سلام من را به بهشتی مظلوم، رجائی و شهدای محراب برسان و بگو عسگری هم به جان مهدی (عج) قسم خورده و به او قول داده که بیاید و اگرهم من شهید شدم همینطورهمین کاررا خواهم کرد... فقط سعی کنیم شهادتمان هم به خاطرخدا باشد.  29/7/61

مهدی با 19 ماه فعالیت درمنطقه کردستان و طی دوره عمومی سپاه درباختران ، دوره تخریب را هم به پایان رسانید، و دربازگشت به تهران تصمیم گرفت تا به کربلای خوزستان رود . پس ازمدتها تلاش توانست درانتقال خود ازکردستان به خوزستان موفق گردد و سرانجام با سایرهمرزمان ازمیدان خراسان عازم کربلای جنوب شد.

دراین زمان که مقدمات عملیات والفجرتدارک دیده می شد مسئولیت یک گروهان به وی داده شد که دراین عملیات ازناحیه پا و سرجراحاتی برداشت که پس ازده روزبستری شدن دربیمارستان به منطقه بازگشت، او ازاین که توفیق شهادت نصیب همرزمانش شده بود احساس شرمندگی می کرد.

او پس ازبهبود به مدت سه ماه درجبهه شمال فکه مسئولیت گروهان والفجرتخریب را به عهده داشت و با شروع عملیات والفجریک درشب 22/1/62 درپاکسازی منطقه وسیع مین درجبهه "ابو قریب" با انفجارمین و اصابت ترکش به پاها و قلبش به لقاء الله شتافت.

خصوصیات اخلاقی

مهدی به راستی سربازامام زمان بود، چشمان مشتاق او برای زیارت حضرتش ازقله های سربه فلک کشیده غرب تا پهنه های دشت جنوب نظاره گرفرج داشت، ندای خوش و ملکوتیش همیشه سرود انتظارمی گفت خاطره ها و زمزمه های او دردعاهای کمیل و توسل سنگرهای اسلام را عطرآگین کرده بود درعین خلوص و تواضع جاذبه مدیریت و فرماندهی او زبانزد رزمندگان اسلام بود. درتمام مراسم با یاد مهدی (عج) می خواند، آوای دلنشین او درحسینیه فرحزاد درپوست و استخوان اهالی نفوذ کرده است. آخرین کلامش که همرزمانش به بالای سرش آمدند با ( به آرزوی خویش رسیدم ) پایان گرفت.

یادها و خاطره ها

مادرش می گوید:

مهدی برای ما راهنما بود، با او صحبت می کردیم سربه زیرو متین بود، اراده اش قوی، آخرین باردرهنگام خداحافظی گفت: مادرلباسم را به تنم کن می خواهم جبهه رفتنم با رضایت قلبی تو باشد و اگرشهید شدم پیش خدا رو سفید باشم، پس ازپوشاندن لباس، گفت" هرچه می خواهی مرا ببین چون احتمال اینکه شهادت نصیبم گردد زیاد است . چهره و پیشانیش را بوسیدم و گفتم پسرم تو و رزمندگان اسلام را به خدا می سپارم و درپایان ازمن عاجزانه خواست که دعا کنم که به آرزوی قلبی اش برسد، امیدوارم که توان داشته باشم تا توصیه او را به مرحله عمل برسانم.

پدرش می گوید:

آخرین باربا دو دستش دست مرا فشرد و گفت با پدرباید چنین وداع کرد.

برادرش رضا که پس ازماه ها دوری به دیدارش رفته بود می گوید درصف جلوی دعای کمیل سربه سجده گذاشته بود و شدیداً گریه می کرد، با دیدنش احساس کردم که او به دیدن خدا خواهد رفت.

درسنندج نیزکه به دیدنش رفته بودم تنها موفق شدم بیست دقیقه با او صحبت کنم زیرا اوتمام وجودش را صرف مسئولیتش کرده بود، خدا ناظری و انجام رسالت و مسئولیت را برهمه چیزترجیح می داد.

یکی ازهمرزمانش می گفت درشب عملیات نمازمغرب و عشا را خوانده بودیم زیارت عاشورا خواند و تمام همرزمان را که آماده شده بودند درآغوش کشیده و دیده بوسی می کرد و به چهره آنان عطرمی زد و هنگام عزیمت درگوشه ای ایستاد و مناجات را آغازکرد زمزمه های او توجه برادران را به خود جلب نمود و بعد گفت مگرمی شود انسان فرمانده اش را فراموش کند . اشتیاق او به شهادت سبب گردید که او اولین شهید عملیات باشد.

محمد و شهاب ازهمرزم خویش سخن می گویند :

اوایل اسفندماه 1361 برای دیدن یکی ازدوستان عازم سنندج بودیم ساعت 5/9 صبح ازمقرخارج شدیم درمیان جاده به انتظاروسیله ای بودیم که تویوتایی درکنارمان میخ کوب شد. مهدی با چهره ای خندان ازماشین پیاده شد و ما را درآغوش کشید و پس ازدیده بوسی سوارماشین شدیم دربین راه به مقرایشان رسیدیم به داخل چادری که محل استراحت وی و دیگربرادران بود رفتیم پس ازلحظاتی صحبت ،مهدی خارج شد و برادران را به خط نمود و پس ازمنظم کردن آنان را به کلاس های آموزشی و عقیدتی هدایت کرد پس ازبازگشت، ما که وقت را تنگ می دیدیم ازاو خداحافظی کردیم و او نیزبه ما چنین گفت ، چون ماشین بیت المال است نمی توانم درانجام کارهای شخصی ازآن استفاده کنم.

باردیگرکه به دیدنش رفته بودیم و ازاو خواستیم که با ما به تهران بیاید گفت: شما می دانید که کارمشکل است و نمی توانم به تهران بیایم ولی دوقطعه عکس گروهی ازجیب پیراهنش بیرون کشید و گفت: به مادربگو مهدی دیگرنخواهد آمد چرا که دیداربا خدا نزدیک است.

   همچنین دوست همرزمش "مسعود" درکردستان چنین اظهارکرد مهدی درتصمیمش جدی بود ترس دراو راه نداشت و ازخیلی وقت پیش مشخص بود که اوازعاشقان راه خداست.

یادگارمهدی

ازمهدی نوشته ها و یادداشت های گرانبهائی به یادگارمانده است که جملات زیبای او حرکت دهنده و جهت داراست و درضمن ازآنجائیکه ازصدا و سخن دلنشین برخورداربوده است نوارهای نوحه سرائی او به انسان روح معنوی می بخشد.

مراسم تشییع پیکرپاک شهید

پیکرمطهرمهدی با حضورامت حزب الله فرحزاد ازبیمارستان ساسان تشییع شد. و همانطورکه وصیت کرده بود نوارنوحه سرائی او بدرقه پیکرمطهرش بود، عظمت و شکوه این تشییع بقدری جالب و بیاد ماندنی بود که مردم حضورمهدی را درتشییع پیکرش تداعی  و خاطره نوحه سرائی او را درحسینیه زنده می کردند. تابوت وی روبروی زادگاهش دردست انبوه جمعیت می چرخید و با گوشه و اکناف قریه سرود وداع سرمی داد، درسراشیبی گلزارشهیدان لحظاتی بی حرکت ماند گویی به دیگرهمرزمان درخاک خفته اش سلام می داد و می گفت ازاین پس من هم مهمان همیشگی شما خواهم بود.

براساس وصیتی که کرده بود قرآن بربالای تابوت و عکس امام امت درپیشاپیش نشان ازعقیده و خلوص پاک او داشت و اهدافش را همراه با زمزمه صدایش درگوش یکایک تشییع کنندگان اعلام می کرد.

گوشه ای ازوصیتنامه و یادداشت های شهید

برادران و خواهران قدراین موهبت الهی( انقلاب اسلامی) و این رهبرپرتوان و حسین زمان و این جمهوری اسلامی را که ثمره تلاش و جانفشانی بهترین فرزندان اسلام است بدانید که اینها نوری است که ازجانب خدای تبارک و تعالی برقلب های مطهرامت ما تابیده است روحانیون را حمایت کنید تا انقلاب اسلامی مان طریق هدایت را هم چنان بپیماید چرا که روحانیون متعهد مان بازوان پرتوان ولی فقیهند.

حرکتهای انحرافی دشمنان داخلی و خارجی را با قوت درهم کوبید چرا که کید آنها بسیارضعیف است و آگاهی سیاسی عقیدتی و فرهنگی خود را با تعمق و تدبردرمنابع فقه بالا ببرید و انقلاب اسلامیمان را ازاین لحاظ غنی سازید.

و درآخرمی گویم ، برادران و خواهران یک راه راست که انسان می تواند به تمام موفقیت ها دست یابد آن هم پیروی کردن ازولایت فقیه بلکه استمرارحکومت انبیاء ولی فقیه است.

امام عزیزمان ،نور دو چشمانمان،پیر طریقتمان را با خونتان حمایت کنید و قلبتان با او باشد چرا که او نائب بقیة الله الاعظم حجت بن الحن العسکری مهدی موعود (عج)و امید محرومان و مستضعفان و نور چشم ره گم کردگان است....

                                                                                                یادش گرامی و راهش پررهرو باد

چه خوش آرمیده ای....

آرام بگیربرادرم....

ازروح پرتلاطم ایمان درکالبدی خونبار... آرام بگیر

تورفتی تا به محشر، این تو باشی که به استقبال امام امت "روح خدا" آماده باشی... آرام بگیربرادرم   

   

نوشته شده توسط فتح الفتوح در 6:55 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ۲۵ آذر۱۳۸۹

امسال عاشورا فرصت دوباره با شهیدان

 

سالهای قبل وقتی روزهای تاسوعا و عاشورا می آمد زیارت اممزاده های فرحزاد و قبور شهدا و شاید دیدن خانواده شهدا یکی از توفیقات  بود ولی امسال سری بر بالین قبری به شکر دریافتن عاشورا نبردم .ولی هرجا هر مجلسی رفتم به یاد شهدا بودم مخصوصا شهید محسن فرحزادی شهید لالی و شهید ابراهیم فرحزادی .به جای آقا محسن در یک هیات جا گرفتم و برایش سینه زدم .ان شب چه حالی داشت .شما هم هر بار که به مراسمی می روید به جای یکی از شهدا عزاداری کنید و از طرف آن شهید به امام حسین هدیه کنید .

شادی روح شهدای فرحزاد صلوات

نوشته شده توسط فتح الفتوح در 16:50 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ۱ مهر۱۳۸۹

هفته دفاع مقدس گرامی باد

rhjylwx08ltc3sheqmub.jpg

امروز  یاد شهیدانمان را در هر کجا که هستند گرامی می داریم و شاخه های گل صلوات را نثارشان می کنیم

نوشته شده توسط فتح الفتوح در 23:57 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ۲۰ مرداد۱۳۸۹

ماه رمضان

                

 

ماه رمضان را با عطر شهدا استقبال کنیم  با یک صلوات

                                                                  hef9wu8y5v9p4zd6ycvy.jpg

نوشته شده توسط فتح الفتوح در 15:53 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر